۲۴ آذر ۱۳۸۴
ديشب پدرم رفت. پس از يک ماه در آی سی یو بيمارستان نفس واپسين را کشيد. مدت ها بود که ديگر ما را - فرزندانش را - نمي شناخت. ما را بزرگ کرده بود, ما را رفاه داده بود - چه سخت هم - اما ديگر ما را نمي شناخت.
يک ماه پيش زماني که ريه هايش به سختي نفس مي دادند, در اورژانس بيمارستان قلبش ايستاد. فاصله بيمارستان طرفه تا اتاق آی سی یو بيمارستان باهنر درون آمبولانس گويي سال ها بر من گذشت. نگاه هاي نگران من از دريچه کوچک بين من و اتاقک عقب آمبولانس جوابي نمي يافت. جرأت نمي کردم از تکنيسين هاي آمبولانس که مراقب پدرم بودند چيزي بپرسم.
ماشين هايي که کنار نمي رفتند, آژير آمبولانس برايشان معنايي نداشت. تذکرهاي راننده با بلندگو را هم نمي شنيدند.
در طول اين يک ماه او در حالت پيش کما بود و تغييري نکرد. اميدي هم نبود. آخر مگر اين بدن که سال ها کار کرده بود و سختي کشيده بود چه قدر تحمل داشت. زندگي سختي که شايد تصورش براي من که ششمين فرزند از هفت تاي خانواده هستم, دشوار باشد. همان گونه که بچه هاي امروزي نسبت به نسل ما در رفاه و آسايش بيشتري بزرگ مي شوند و شايد وضعيت ما را درک نکنند.

نوروز ۱۳۸۴
در حدود ده سالگي, پدرش که کارمند يکي از ادارات اردبيل بود, فوت کرد. کربلايي ابراهيم, پدربزرگم. از آن پس زندگي نسبتا خوب خانواده که در زير سايه يک کارمند در دوره رضاشاه مي چرخيد تغيير مي کند. او که فرزند بزرگ بود سرپرست خانواده مي شود. برادرها در زمستان هاي سرد آذربايجان در روستاهاي اطراف اردبيل با حمل نان و غيره براي فروش, امرار معاش مي کردند ودر يکي از همين روزها نقي يکي از عموهايم که ۱۳-۱۴ سال بيش نداشت در بين راه در حوضچه آبي مي افتد و آنفلوانزا او را از پاي در مي آورد. پس از سال ها رنج و سختي بالاخره به همراه عموي ديگرم قهوه خانه اي در سرعين اجاره مي کنند. تمام زندگي پدرم کار بود و کار تا روزي خانواده تآمين شود و بچه هايش درس بخوانند.
خاطرات زيادي از دوران کودکيم, پيش از مدرسه از او ندارم. قبل از اين که بيدار شوم از خانه خارج مي شد و سر کار مي رفت و شب ها ديروقت مي آمد که بيشتر اوقات من خواب بودم. کمي پس از ازدواج در سال ۳۵ به همراه عمويم به تهران کوچ مي کنند و پس از مدت ها سکونت در محله هاي مختلف در سال ۴۶ موفق به خريد خانه اي در خيابان ژاله مي شوند. همان خانه قديمي ما. خانه خاطرات کودکيم. با حياط بزرگ و حوضي در وسط و نماي زيباي آجري و ايوان بلندي که برادرها در شب هاي تابستان رديف مي خوابيديم و ستاره هاي آسمان که آن وقت ها هنوز چشمک مي زدند. حالا هشت سالي است که خانه خاطرات من نيز به سلول هاي آپارتماني کوچک تبديل شده است.
هنوز گرماي استکان خالي چاي بابا را بر گونه ام حس مي کنم, در حالي که در بغلش و زير کرسي گرم خانواده زمستان را سر مي کرديم. گرماي خانواده.... راستي آن وقت ها زمستان سردتر از الان بود يا خانه هاي ما به اندازه کافي گرم نبود؟
و هنوز بگو مگوهاي دونفره مان را از سرکشي هاي من به ياد دارم. زماني که تا ديروقت در خانه هاي دوستان جمع مي شديم. فيلم مي ديديم, تفريح مي کرديم, بحث هاي هنري زمانه خودمان را داشتيم و يا سينما ميرفتيم و من دير به خانه برمي گشتم. از نظر او سرکش شده بودم و او نمي پذيرفت و هميشه مادرم بود که مدافع من بود. چه صبورانه.
اما بابا آدم خوبي بود انسان بود و دل پاکي داشت. همين و من دوستش دارم.
يک ماه پيش زماني که ريه هايش به سختي نفس مي دادند, در اورژانس بيمارستان قلبش ايستاد. فاصله بيمارستان طرفه تا اتاق آی سی یو بيمارستان باهنر درون آمبولانس گويي سال ها بر من گذشت. نگاه هاي نگران من از دريچه کوچک بين من و اتاقک عقب آمبولانس جوابي نمي يافت. جرأت نمي کردم از تکنيسين هاي آمبولانس که مراقب پدرم بودند چيزي بپرسم.
ماشين هايي که کنار نمي رفتند, آژير آمبولانس برايشان معنايي نداشت. تذکرهاي راننده با بلندگو را هم نمي شنيدند.
در طول اين يک ماه او در حالت پيش کما بود و تغييري نکرد. اميدي هم نبود. آخر مگر اين بدن که سال ها کار کرده بود و سختي کشيده بود چه قدر تحمل داشت. زندگي سختي که شايد تصورش براي من که ششمين فرزند از هفت تاي خانواده هستم, دشوار باشد. همان گونه که بچه هاي امروزي نسبت به نسل ما در رفاه و آسايش بيشتري بزرگ مي شوند و شايد وضعيت ما را درک نکنند.

در حدود ده سالگي, پدرش که کارمند يکي از ادارات اردبيل بود, فوت کرد. کربلايي ابراهيم, پدربزرگم. از آن پس زندگي نسبتا خوب خانواده که در زير سايه يک کارمند در دوره رضاشاه مي چرخيد تغيير مي کند. او که فرزند بزرگ بود سرپرست خانواده مي شود. برادرها در زمستان هاي سرد آذربايجان در روستاهاي اطراف اردبيل با حمل نان و غيره براي فروش, امرار معاش مي کردند ودر يکي از همين روزها نقي يکي از عموهايم که ۱۳-۱۴ سال بيش نداشت در بين راه در حوضچه آبي مي افتد و آنفلوانزا او را از پاي در مي آورد. پس از سال ها رنج و سختي بالاخره به همراه عموي ديگرم قهوه خانه اي در سرعين اجاره مي کنند. تمام زندگي پدرم کار بود و کار تا روزي خانواده تآمين شود و بچه هايش درس بخوانند.
خاطرات زيادي از دوران کودکيم, پيش از مدرسه از او ندارم. قبل از اين که بيدار شوم از خانه خارج مي شد و سر کار مي رفت و شب ها ديروقت مي آمد که بيشتر اوقات من خواب بودم. کمي پس از ازدواج در سال ۳۵ به همراه عمويم به تهران کوچ مي کنند و پس از مدت ها سکونت در محله هاي مختلف در سال ۴۶ موفق به خريد خانه اي در خيابان ژاله مي شوند. همان خانه قديمي ما. خانه خاطرات کودکيم. با حياط بزرگ و حوضي در وسط و نماي زيباي آجري و ايوان بلندي که برادرها در شب هاي تابستان رديف مي خوابيديم و ستاره هاي آسمان که آن وقت ها هنوز چشمک مي زدند. حالا هشت سالي است که خانه خاطرات من نيز به سلول هاي آپارتماني کوچک تبديل شده است.
هنوز گرماي استکان خالي چاي بابا را بر گونه ام حس مي کنم, در حالي که در بغلش و زير کرسي گرم خانواده زمستان را سر مي کرديم. گرماي خانواده.... راستي آن وقت ها زمستان سردتر از الان بود يا خانه هاي ما به اندازه کافي گرم نبود؟
و هنوز بگو مگوهاي دونفره مان را از سرکشي هاي من به ياد دارم. زماني که تا ديروقت در خانه هاي دوستان جمع مي شديم. فيلم مي ديديم, تفريح مي کرديم, بحث هاي هنري زمانه خودمان را داشتيم و يا سينما ميرفتيم و من دير به خانه برمي گشتم. از نظر او سرکش شده بودم و او نمي پذيرفت و هميشه مادرم بود که مدافع من بود. چه صبورانه.
اما بابا آدم خوبي بود انسان بود و دل پاکي داشت. همين و من دوستش دارم.
درگذشت پدرتان را از طرف سرویس عکس خبر گزاری مهر تسلیت میگویم.
روزبه جدیدالاسلام
سال دلگیری بود امسال!
جای خیلی ها ، دیگه خالی شده و شاید...
کاش زود تر تموم بشه.
ما را هم در غمت شریک بدون.
هنوز خاطره تلخ خاکسپاري پدرم تازه است.
(خسته شدم تو این پاییز لعنتی از بس تسلیت گفتم....)